أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني

199

تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )

را بنا حق بنگريم و حقّ ايشان از ايشان باز نگيرم در روزى كه دوزخ را گويم « 1 » : هيچ پر شدى ؟ - هيچ زيادت ديگر هست ؟ - و اين سؤال را دو وجه است . يكى آنكه - خطاب با خازنان دوزخ باشد « 2 » و ليكن حوالت با دوزخ كرد بر سبيل توسّع . دوّم - آنكه بر وجه تهديد باشد و تنبيه كافرانرا و بر حقيقت سؤالى و جوابى « 3 » نباشد يعنى اين حال چنان محقّق است كه اگر دوزخ اهل جواب باشد و ازو سؤال كنند اين جواب دهد . « 4 » [ هَلْ مِنْ مَزِيدٍ ] و اين را دو معنى گفته‌اند : يكى - آنكه صورت استفهام است و مراد جحد ؛ و المعنى : ما من مزيد . دوّم - آنكه استزادت است و بر حقيقت زيادت مىخواهد . و خبر انس و ابو هريره و عبد اللّه عبّاس در اين آيت كه خداى تعالى بفرمايد تا مستحقّان دوزخ را از كفّار و فسّاق بدوزخ ميرانند و دوزخ ايشان را فرو مىخورد و ديگر طلب مىكند و زيادت مىخواهد فيضع الجبّار قدمه عليها ؛ پس خداى تعالى قدم در دوزخ كند پرشود و با هم جهد و متقاصر « 5 » شود و گويد : قط قط ؛ بس بس ، تا چنان شود كه جاى سوزنى نماند خبريست منكر الظاهر ؛ براى آنكه اقتضاى تشبيه و تجسيم مىكند « 6 » و اين روا نباشد امّا روا

--> ( 1 ) - اين ترجمه مبنى بر قرائت معروفه است و دو قرائت ديگر نيز هست ؛ ابو الفتوح ( ره ) گفته : « [ يوم نقول ] عامّهء قرّاء بنون خواندند على إخبار اللّه عن نفسه على وجه التعظيم و نافع خواند و ابو بكر عن عاصم بياء خبرا عن الغائب اعتبارا بقوله تعالى ؛ [ قالَ : لا تَخْتَصِمُوا لَدَيَّ ] و حسن بصرى خواند [ يقال ] : على الفعل المجهول » . ( 2 ) - در بعضى نسخ : « است » . ( 3 ) - در بعضى نسخ : باضافهء : « ديگر » . ( 4 ) - در تفسير ابو الفتوح ( ره ) باضافهء : « چنان كه بيان كرديم فى قوله تعالى : أتينا طوعا أو كرها قالتا أتينا طائعين ؛ در ذكر آسمان و زمين » . ( 5 ) - در نسخهء چاپى ابو الفتوح ( ره ) : « متفاخر » از مادّهء « ف خ ر » . ( 6 ) - شيخ بزرگوار ابو الفتوح رازى - رضوان اللّه عليه - در تفسير خود بعد از ذكر اين حديث فرموده ( ج 5 چاپ اوّل ؛ ص 140 ؛ س 7 ) : « اين خبريست منكر الظاهر ؛ براى آنكه اقتضاى جسميّت مىكند و بلفظ ديگر آمد « يضع الجبّار رجله فيها » . امّا ما را درين خبر دو طريق است : يكى - آنكه اعتداد نكنيم و گوئيم : از اخبار آحاد است كه ايجاب علم نكند و آنچه ما را بادلّهء قاطع درست شده باشد آن رها نكنيم بخبر واحد . و إمّا آنكه آن را تأويلى كنيم موافق لغت بر وجهى كه ايجاب علم نكند و آنچه ما را بادّلهء قاطع درست شده باشد آن رها نكنيم بخبر واحد . و إما آنكه آن را تأويلى كنيم موافق لغت بر وجهى كه درو تشبيه و تجسيم نباشد و گوئيم : روا باشد كه مراد بقدم گروهى باشند كه خداى ايشان را تقديم كند بمعنى امر ؛ يقال : تقدّمت فى كذا ؛ أى أمرت به قومى ؛ كه خداى تعالى فرمايد كه ايشان را بر سرى بدوزخ برند كه دوزخ از ايشان پر شود و عرب هر متقدّمى را [ قدم ] خواند قال اللّه تعالى : انّ لهم قدم صدق عند ربّهم ؛ أى أعمالا قدّموها ؛ قال الشاعر : فغدت به قدم الفخار و عرّدت * أسبابه من فضة من خالق و اين تأويل بعينه حكايت كردند از نضر بن شميل و خليل بن احمد . عبد اللّه مبارك گفت : مراد به « قدم » قومىاند كه در سابق علم خداى برفت كه ايشان اهل دوزخ‌اند براى آن « قدم » خواند ايشان را كه در متقدّم علم رفته يعنى فيما لم يزل خداى تعالى از ايشان شقاوت شناخت و اصرار بر كفر و أوزاعى اين خبر بكسر قاف روايت كرد [ قدمه ] أى من خلقه فى قديم الايّام ؛ آنانرا كه در قديم الّايام آفريد . وهب گفت كه : مراد قومىاند كه خداى تعالى ايشان را بيافريد پيش از آدم ؛ سرهاى ايشان بمانند سرهاى سگان و گرگان و دگر اعضاى ايشان چون اعضاى بنى آدم ؛ ايشان همه كافر بودند و عدد ايشان جز خداى تعالى نداند ، براى آن [ قدم ] خواند ايشان را ؛ كه خلق ايشان بخلق آدم متقدّم بود أمّا لفظ [ رجل ] معروف است در كلام عرب استعمال او در جماعت ؛ يقال : جاءنى رجل من النّاس و مروّت بىرجل من الجراد ؛ قال الشاعر : فمرّ بنا رجل من النّاس و انزوى * إليهم من الحّى اليمانين أرجل كتائب من عك و لحم و حمير * على ابن نزار بالعداوة أجفل دليل ديگر بر اين آنست كه در آخر اين حديث آمد « و لا يظلم اللّه من خلقه أحدا » اين دليل آن باشد كه مراد از اين حديث و ذكر « قدم » درو خلق است » .